X
تبلیغات
یادداشت Notes of a crowded emergency room

درباره ما

برچسب‌ها

دستیار ارشد

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 15:12 ||
همکاران عزیز 

شنبه هفته آینده ۲۳ فروردین انتخابات دستیار ارشد از بین همکاران سال دو بر گزار میشه لطفا کاندیدا یا کاندیداها اسامیشون رو اطلاع بدند و همچنین به استحضار همکاران میرسانم حضور همه در نخستین جلسه کلاس در سال جدید به جز همکاران کشیک الزامیه.

    نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 15:12 ||

نسیم باد نوروزی...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 0:56 ||
سلام به اساتید و دوستان و همکاران قدیمی

یادش بخیر ٬ یکی از سخت ترین ایام سال واسه نماینده٬ ایام عیده! برنامه ریزی همه سال یک طرف٬ عید یک طرف دیگه... توی ۲ سالی که من نماینده گروهمون بودم٬ یک روز همه بچه ها رو جمع میکردم و قرعه میکشیدیم. توی همین ۲ سال تنها کسی که واسه قرعه کشی نیامد٬ عزیزی بود که دیگه بین ما نیست. شب قبلش یک زنگ به من میزد و اولویتشو میگفت و آخرش هم میگفت "آقا جان" اگه نشد هم فدای سرت! (اصطلاحش "آقا جان" بود)

سال ۲ نیمه اول واستاده بود. شب قرعه کشی سال ۳ زنگ زد و گفت: "آقا جان" اگه میشه نیمه اول منو آف بذار ٬ با زن و بچه ام برم شمال. من هم گفتم چون سال پیش نیمه اول بودی٬ امسال اولویت با شما است...

روز قرعه کشی٬ دکتر انزلی نیمه اول افتاد٬ ولی بلیط مسافرت واسه ۱ عید داشت. هیچ کس قبول نکرد باهاش عوض کنه. با ترس و لرز زنگ زدم به دوست نازنین که طبق معمول نیومده بود. بهش گفتم اولویت با شما است٬ ولی دکتر انزلی ازت خواهش داره اگه میتونی ٬ باهاش عوض کنی. الان هم میدم گوشیو بهش ٬ که خودش باهات صحبت کنه...  خدا شاهده عین جملاتش این بود که کلمه به کلمه اش توی ذهنم حک شده:

"آقاجان" لازم نیست گوشیو بهش بدی. من ترجیحا میخوام نیمه اول برم٬ ولی اگه کس دیگه پیدا نشد٬ فدای سرت٬ من نیمه اول وامیستم...  و واستاد...چه قدر لوتی و مشتی بودی... یادت بخیر رفیق

مطلبی که امروز میخوام بنویسم٬ یادآوری چند نکته است واسه دوستهای قدیمیم. اولش بگم اینها نظر شخص من و حاج علی آقاست و شاید بعضیاش درست نباشه٬ ولی دوست داریم واسه دوستهای قدیمی٬ تجربیاتمونو بگیم!

بچه های سال ۳!  دیگه گرم کردن تموم شد و اصل مسابقه شروع شد! هر جور میتونید حداکثر تا آخر فروردین ٬ دور اولو تموم کنید. اگه هم موند٬ فدای سرتون٬ از اول اردیبهشت دور دوم را شروع کنید و  لا به لایش٬ باقیمانده ها را هم ادامه بدهید. سختتره٬ ولی چاره ای نیست! از دور دوم٬ انتهای هر فصل٬ حتما حتما تستهاشو بزنید. مبادا به دور بعد ٬ موکول کنید!

راستی٬ شب ارتقا٬ همه فکر میکنند حتما می افتند! فقط شما نخواهید بود! الکی استرس نگیرید! من که برنامه دوره بوردمو عوض نکردم و یه جوری چیده بودم که مطالب حفظی و سوال دار را چند روز به ارتقا دوره کردم(ارتو و اطفال) ولی اصلا برنامه ام رو به هم نزدم

شب بورد هم که وحشتناکه!!! همه چیز احساس میکنید یادتون رفته ! شب آسکی بورد هم سختترین و پر استرس ترین شب زندگیتونه! ولی خبر خوش اینکه همه همینطورن!!! چاره ای نیست ٬ باید تا اونجا که میتونید٬ به خودتون آرامش بدید تا بگذره. یادتون باشه "همه"  مانند شما هستند . در امتحان آسکی ٬ استرس٬ خیلی خیلی بده٬ تا میتونید تمرین روحیه کنید واسه روز آسکی. فراموش نکنید قرار نیست شما همه سوالاتو پاسخ بدهید و سوالات خیلی سخت رو هم اکثریت بلد نیستند

راستی توی این چند ماه احتمال اتفاقات بر منتظره رو کم نگیرید! مثلا خود من٬ ۱ ماه مونده به امتحان٬ زونای چند درماتوم گرفتم و ۱ هفته عقب افتادم!! نکته اینه که کم نیارید و تا آخرین حد ممکن٬ زورتونو بزنید...بقیه اش با اوس کریم...

درسته که بورد خیلی مهمه و یه جورایی آخرین خط ۱۰٬۱۵ سال درس خوندنه٬ ولی قبول نشدنش ته خط نیست! ما توی همین مدت بسیار بورد ندارهایی رو دیدیم که همه جوره زندگی بهتری دارند. در ضمن ٬ میشه دوباره امتحان داد و قبول شد. نمونه اش هم فراوان...

راستی٬ تن و بدنتنو گرم کنید! این ور خط تازه اصل بازی شروع میشه و خیلی خیلی سخته!! 

آخرین مطلب اینکه : ما به عنوان کسی که توی شیفتها درس خوندیم٬ اگه دوباره زمان برگرده عقب٬ نمیخونیم! چون بازده بسیار بسیار پایینی داره و به جز اعصاب خوردگی و خستگی چیزی نداره. من اگه دوباره برگردم عقب٬ توی شیفتها اصلا درس نمیخونم٬ حتی توی خرداد٬ عوضش مطالب جدید خونده رو میرم واسه رزیدنتهای سال پایین و انترنها میگم که توی ذهنم ملکه بشه! وقتی مطلبیو سعی میکنید بگید٬ خودتون میفهمید کجاهاشو بلد نیستید. و  اساتیدی هم که میشه چیز یاد بگیرم٬ ولشون نمیکنم: از یکی مریض دیدن٬ از یکی پروسیجر٬ از یکی تعیین تکلیف٬ از یکی راند کردن... این دیگه زرنگی خودتونه. یادتون باشه ۱ هفته از شروع کارتون که بگذره٬ همه سواد  و کار دست شما رو با زیر و بم میفهمن! یکی از بدیهای ما اینه که آخر سال ۲ به بهترین نحو پروسیجر انجام میدیم ولی در طی سال ۳ فاصله میگیریم و این٬ بعدا ضربه میزنه...

از طرف خودم و حاج علی آقا ٬برای اساتید عزیزمان سال بسیار خوب و سرشار از موفقیت و شادکامی را  آرزومندیم و از زحماتی که برایمان کشیده شد که ما اینجا باشیم سپاسگذاریم. 

برای همکاران سال پایین هم سال بسیار خوب٬ همراه با موفقیت و شادی آرزومندیم و امیدواریم مزد زحماتتونو بگیرید...

در پناه حق٬ موفق و پیروز باشید

 

 

 

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 0:56 ||

سال جدید

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 8:24 ||

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

 سال 92 با تمام فرازو نشیبهاش برای خانواده طب اورژانس داره به روزهای اخرش نزدیک میشه و چیزی نمونده که با دلی پر امید به روزهای سرشار از موفقیت و شادکامی سال جدید رو بهم تبریک بگیم.



برای همه اساتید محترم ،همکاران عزیزم و خانواده های صبورشون سال بسیار خوبی رو از خداوند منان آرزومندم .

    نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 8:24 ||

آزمون آسکی دوم

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 7:54 ||

آزمون آسکی مشترک دستیاران سال ۱ و سال ۲ در تاریخ ۲۱ اردیبهشت ماه و آزمون دستیاران سال ۳ در تاریخ ۲۸ اردیبهشت ماه سال۹۳ برگزار خواهد شد.

    نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392 7:54 ||

تجربه دست اولی از بیمار بودن و معاینه شدن در اورژانس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 10:16 ||

Why do we get to treat so few strokes?

We’ve been treated to a number of papers pointing out that a very small proportion of acute strokes present within the “treatment window” (I’ll avoid the controversies as to whether thrombolytic treatment is a good idea, or a bad idea) compared with STEMI’s which often present within a time period where thrombolytics or PCI is clearly efficacious.

I decided to embark upon a little study to try to determine why this might be true. ( I actually didn’t understand, at the time, that I was setting up the study, but we’ll get back to that later.)

After a good night’s sleep, I awoke at about 6:30, and soon realized that there were two of everything where on previous mornings that had been only one. Rather interestingly, they were offset to the side only a little but were pretty dramatically offset one image above the other. Stuff to the left seemed to be offset only about a foot, but on right gaze the offset was more like 5 or 6 feet. And one of the images was jerking back and forth and rotating rapidly clockwise, then slowly coming back to position before repeating the fast clockwise rotation of perhaps 30 or more degrees ( I presume that an outside observer would have noted rotatory nystagmus and I was seeing the nystagmus from the inside looking out). No vertigo, but I was rather unsteady on my feet, especially if I tried to open both eyes where the discrepant images and motions really messed with my mind and balance.

Being a well trained Emergency Physician with some degree of interest in strokes (and member of the hospital stroke council) I recognized the symptoms of a posterior circulation stroke, and moved on to staggering into the bathroom, brushing my teeth and combing my hair (hmmm, no limb ataxia), getting dressed, going downstairs – not too bad with the nystagmus eye covered, and making a cup of coffee (which I unfortunately didn’t get around to drinking). I called my wife (also an ER Doc) and ascertained that she was already at the med school so wouldn’t be able to get home for an hour (roads were bad) even after I casually mentioned that the reason for the call was a probable stroke. She brought up the possibility of a 911 call to EMS, but with no pain, I thought that sounded excessive. Good thinking, there, Abbott.

While I was sitting around thinking that maybe things would just get better on their own, my very wise wife called my daughter and son-in-law (they live next door) and they walked over and eventually convinced me to accept a ride to a nearby hospital.

Why tell this story? I should know better, but in the absence of pain, it was remarkable just how unconcerning these symptoms were! I immediately recognized that my symptoms were completely consistent with a stroke. I knew that “time is brain”. And yet, I messed around rather unconcernedly for nearly an hour before my conscious brain overcame inertia and said, “You know, mate, this isn’t getting better, why don’t you just accept the fact that you’re getting old and might have a serious disease, and get a professional opinion.” I can imagine that a layperson in this situation would have delayed much, much longer – double vision is not generally listed as prominent on the “time is brain” billboards from the American Stroke Association.

I tried to take some teaching videos of myself while in the car enroute to the hospital – they didn’t come out good enough to post, but when I looked at them this evening, noted that I did have some facial asymmetry and quite a lot of unilateral ptosis. Many of you may have guessed by the fact that I’m typing this up about 12 hours after the event, that I’m doing well. When they pulled me out of the MRI tube, I realized that I no longer had diplopia nor nystagmus, and my wife noted that the ptosis had resolved. Shortly thereafter, I developed a rather significant unilateral headache and nausea. I’ve had occasional migraines since I was a teenager – mostly with the visual scintillating scotomata and only occasionally with the follow-on unilateral headache, and they’ve been less common as I’ve gotten older. They are pretty caffeine sensitive.

Which brings me to my experimental methodology in setting up this case study: we’re having some repainting done in our house, and I was unable to get into the kitchen yesterday to make coffee. I had a single cup of coffee first thing in the morning, and never had my usual 3-4 cups of coffee later in the day (no lectures on the dangers of caffeine toxicity, please). I feel pretty good now, and am heading off to bed – I’ve got to get up early since I have a 7 am shift tomorrow, and there is a blizzard going on, so it will be a long drive. Time will tell whether my current working self-diagnosis is correct.

The headache is better after some paracetamol and caffeine.

The MRI and MRA were normal except from some “incidentalomata”.

I’ll be willing to entertain any and all thoughts as to what the true diagnosis might have been. A couple last thoughts: ER Docs in the US do crappy neurologic exams. The exam today consisted of pupillary light reflexes, EOM’s, facial motor, tongue protrusion, palate elevation, and shoulder shrug (not sure if he noted the absence of my left sternocleidomastoid muscle – lost when I broke my neck, not sure where it went). Hand grasps, and active straight leg raising were tested. Missing were any sort of formal mental status exam, facial sensory testing (he would have found that I was missing one supraorbital and the other infraorbital nerve – I lost them in my LeForte II fracture), optic funduscopic exam – a lost art, auscultation for carotid bruits. No sensory testing at all. No pronator drift, visual fields, finger-to-nose nor heel-to-shin, no DTRs nor plantar responses. And, I think there must be an implicit penalty if any ER MD tests this: gait testing. I swear that EM residents must be taught that getting a patient out of bed is cause for termination from the training program. We seem to have learned how to efficiently order the CT, stroke team consult, and MRI, but the ability to do a brief but thorough mental status and neurologic exam is rapidly disappearing with the glaciers of Greenland.

Actually, it’s not just neuro exams, and it’s not just ER Docs: a couple years ago I had a bout of atrial fibrillation and no stethoscope touched my chest during evaluation by ER Doc, internist, nor cardiologist. 3 days later when I came back for cardioversion, a second cardiologist actually removed her stethoscope from being draped a round her neck, placed it in her ears, and listened to my heart – will wonders never cease? Of course, I got bills for “comprehensive” exams from each of the first 3 non-listening doctors. Prior to the propofol for the TEE and cardioversion, my total pre-anesthetic evaluation consisted of a masked man with a syringe of white stuff asking: “So, ‘ya ready?” (Incidentally, being a firm believer that for sedation with propofol, NPO status is irrelevant, I had bacon, eggs, and toast – with coffee, of course – immediately prior to going to the cath lab for the cardioversion. I didn’t vomit.)

Time for some more paracetamol for my headache.

Later, Mates.

 

مطلب اصلی

    نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 10:16 ||